گنجشکی بر جنـــــــــــازه گربه ای میگریست!!!

ک اینک با این همه زنـــــــــــــــــــــدگی چه کنم...!؟







در کوچــــه صدای باد رعشه میندازد بر تن دیوارها
و نــــور از تـــــرس تـــــاریکی فـــــرار کرده !
اینجــــــا دختــــــری پشت پنجره ایستاده است
خبری از لبخنـــد نیست
از چشمانش انتظـــــار میچکد ،
دست هایش “گــرفتن” میخواهد
و تن خسته اش ” آغــــوش ” . . .
پنجره را باز میکند تا هوای تـــازه تنفس کند
امـــــا نــــاگهان گردباد می آید و او را با خود میبرد . . . !
چه سبک بال بود آن دختــــر ، با وجود سنگینی آن همه غــــــم . . .!